کدخبر : 9882

پدر رومینا اشرفی یک ماه قبل وقتی ‌به دامادش که وکیل دادگستری است تلفن کرد، فهمید که پدر، ولی دم است و قصاص نمی‌شود، داس به دست، به تعبیر خود غیرت را تمام کرد و دیگر ترسی از پلیس نداشت.

رومینا قلب مردم ایران را تسخیر کرد . رومینا در خواب به طرز فجیعی کشته شد . رومینا  دختر 13 ساله ای که قربانی عشقش شد . رومینا توسط پدرش در خواب سلاخی شد . رومینا را پدرش در خواب با داس سر برید . پدر  رومینا اشرفی  یک ماه قبل وقتی ‌به دامادش که وکیل دادگستری است تلفن کرد، فهمید که پدر، ولی دم است و قصاص نمی‌شود، داس به دست، به تعبیر خود غیرت را تمام کرد و دیگر ترسی از پلیس نداشت.

 
 
 

images (1)

 

«پدر داس به دست، به تعبیر خود غیرت را تمام کرده و دیگر ترسی از پلیس نداشت. یک ماه قبل وقتی ‌به دامادش که وکیل دادگستری است تلفن کرد، فهمید که پدر، ولی دم است و قصاص نمی‌شود.» دختر‌ها طوفان را به چشم دیده بودند؛ ابر‌های سیاه و سفید را که سر به ‌سر هم داده و آسمان را صدای غرش برداشته بود. باد مثل قاصدی از میان ابر‌ها آمده بود پایین و خاک ‌را بلند کرده بود. درخت‌ها بی‌قرار روز عزا، سر‌ها را به هم نزدیک می‌کردند و دریای شمال، ‌خوابیده زیر پای قبرستان، موج روی موج می‌انداخت.

 

DsQXVG4OmKW7

 

لباس سیاه زنان را همین باد و خاک به هم ‌پیچانده و مویه‌شان را به آسمان برگردانده بود. دختر‌ها غبار آن چاله سیاه را دیده بودند که بلند می‌شود. ‌‌ «خاک قبولش نمی‌کرد.» مرگ، اما راه خودش را می‌رفت، کار خودش را می‌کرد. طوفان چند دقیقه‌‌ای، چون هاتفی بدخبر، با پُر شدن چاله، با تمام‌شدن دفن تن نحیف دختربچه زیر خاک نمدار روستای ‌سفیدسنگان، راهش را کشید و رفت و صدای مادر و خاله‌ها و دخترخاله‌ها در بهشت فاطمیه پیچید.

 
 
 

تا ‌به حال، صدای مویه زنان تُرک را شنیده‌ای که چطور لحظه‌های داغ را با هم قسمت می‌کنند؟ رعنا و ‌ملیحه و منصوره و زهرا و بقیه به رسم زنان ترک، ناخن به صورت کشیدند و صدای حزن، همه جا ‌را برداشت. «چند دقیقه پیش، کدام دختر روستا را خاک کردند؟» رعنا از خودش پرسید. «دختر من ‌بود؟» رومینا اشرفی، دختر رعنا بود. آن عصر عجیب بهار، او را خاک کردند.  رومینا  «آن روز» ‌خاک بر سر شد. ‌

 

7PecEvasNzPg

 
 

زنان روستای پیر، نشسته در دل بخش لمیر، جایی میان تالش و آستارا، با ٥٩٧ نفر جمعیت، شنبه ‌سوم خرداد ١٣٩٩، آرام به خانه برگشتند و در راه‌های خاکیِ باریکِ لاغر، سکوت در میانه بود. مردم، ‌گروه مغشوش مردم، آنان که «رضا اشرفی»، پدر  رومینا  گفته بود به دلیل حرف و حدیث‌هایشان، دختر ‌چهارده‌ساله‌اش را کشته، آن روز ساکت سرشان را از شرم پایین انداخته بودند. آن شرم هنوز میان ‌ چشم‌های برخی مردان روستا پیداست و ترس، از میان قرص صورت زنانی که روز‌ها جز برای رفتن ‌سرِ زمین، همراه مردی از خانواده، از خانه بیرون نمی‌آیند.

زنان روستای سفیدسنگان می‌گویند حالا ‌در روستایشان یک قاتل پیدا شده و از آن روز فکر می‌کنند کشتن آسان است. محبوبه، زن همسایه از ‌روزی که شنیده رومینا را کشته‌اند، جز برای نان خریدن از خانه بیرون نیامده. روز‌ها جلوی آینه می‌‌ایستد و جرأت نگاه کردن ندارد؛ فکر می‌کند سر که بالا کند، مردی دشنه در دست خواهد دید که به ‌قصد مرگ آمده است؛ هراس مردن به دست یک انسان. محبوبه بیست‌وسه ساله، امروز، تازه از مزار ‌دختربچه برگشته و سرِ راه، چند قرص نان گرفته به خانه ببرد. زنان روستا بوی نان می‌دهند؛ آغشته ‌به رنگ اندوه. برای محبوبه هم امروز پنجشنبه غمگینی است و صورت رومینا یک لحظه از جلوی ‌چشم‌هایش دور نمی‌شود.

 

محبوبه، رومینا را چندبار در خانه‌شان دیده بود؛ وقت مشاطه‌گری رعنا، ‌مادرش. مادر رومینا قبل از آنکه شوهرش منع کند، در آرایشگاه روستا کار می‌کرد و بعد، گوشه خانه‌‌اش را کرد جایی برای بند و ابرو. آرایشگاهی کوچک در دل خانه‌ای ناامن. محبوبه هم در همین خانه، ‌قتلگاه پسین دختربچه‌ای که فکر کرده بود باید زودتر شوهر کند و فرار با پسر را به قرار ترجیح داده ‌بود، رومینا را دید؛ با شوقی افزون برای زندگی.

 

z6eZBbazues8

 

آن زندگی حالا از دست رفته است و محبوبه مثل بقیه ‌زنان روستا فکر می‌کند این پایان منصفانه‌ای برای تمام شدن روز‌های یک دختربچه نیست و حق ‌همه زنان است که هر وقت خواستند ازدواج کنند؛ مثل خودش که در پانزده‌سالگی و برای فرار از ‌برادرها، در جای خالی پدر و مادر، با یکی از مردان سفیدسنگان ازدواج کرد و از اردبیل به روستا آمد.

 

‌او از بحث‌ها و اختلاف‌ها درباره «کودک‌همسری» خبر ندارد و نمی‌داند حکم قانون برای ازدواج ‌دختربچه‌ها چیست و چه باید باشد. آن روز که محبوبه شنید رومینا را پدرش در خواب کشته است، ‌برای سر زدن به همان برادر‌ها به اردبیل رفته بود. بازگشت به خاطرات پرخشونت گذشته. محبوبه می‌‌گوید این‌طور مردن حق هیچ زنی نیست و فرار، دلیل مناسبی نیست برای کشتن یک نفر. «حتی ‌اگر فرار با پسری مثل بهمن باشد.»

به نظر محبوبه و بیشتر زنان روستای سفیدسنگان، پدر رومینا با ‌کشتن دخترش، به مردم و قانون بی‌احترامی کرده است. «خودش به جای قانون تصمیم گرفته. این ‌یعنی خیانت.» اگر مرد آزاد شود و برگردد، محبوبه او را نگاه خواهد کرد؟ «به هیچ‌وجه. سلام و ‌علیک چقدر بین روستایی‌ها مهم است؟ ما سلام هم دیگر به او نمی‌کنیم.»

محبوبه می‌داند پدر رومینا ‌بر اساس همین قانون، قصاص نمی‌شود و فکر می‌کند امیرمحمد، برادر شش‌ساله‌اش را که وقت ‌قتل، کنار او خوابیده و خون شاهرگ خواهر روی صورتش ریخته بود، نباید به پدر برگرداند. «وقتی ‌دخترش را کشته، پس‌فردا به پسرش رحم می‌کند؟ هرگز.» هرگز با «گ» غلیظی از دهان زن ترک ‌بیرون می‌آید. هرگز یعنی هیچ. رومینا دیگر «هیچ» وقت نان به‌دست به خانه برنمی‌گردد. ‌

 

پدر رومینا اشرفی چه اختلافی با بهمن داشت؟

به روز قتل برگردیم. رضا تازه رومینا را که از کلانتری به خانه یکی از بستگان رفته بود را به خانه آورده بود و به گفته همه بستگان با او رفتار خوبی داشت. آنقدر خوب که حالا همه تصور می‌کنند همان موقع رضا نقش بازی می‌کرده‌است. اما واقعیت چیز دیگریست رضا وقتی به خانه می‌رسد دوباره به قصد خرید از خانه خارج می‌شود.

رضا به خانه پدر خانمش و جایی که حالا در بالا دست آن قبر رومینا است می‌آید. بستنی و صابون را می‌خرد و به طرف خانه باز می‌گردد. از این‌جا تا خانه رومینا، پیاده حدود ۱۰ دقیقه راه است. ۱۰ دقیقه‌ای که در آن تماسی گرفته می‌شود.

 

    آیا این خبر مفید بود؟
    بانک و بیمه
    اقتصاد کلان و بودجه
    صنعت و انرژی
    بورس و بازار سهام
    طلا و ارز
    بازار مسکن و راه
    بازار خودرو
    اجتماعی
    ارسال نظر:

    • محمد نه
      0

      جهت دریافت وام ده ملیونی

    آنچه دیگران می خوانند:
      ‍‍‍
      روی خط رسانه